تجربه های اخلاقی که در این سال ها از کار یادگرفتم

سلام مجدد
اوّل از همه ازتون می خوام که این کلیپ رو ببینید
اما متن این پست باز هم یکی از اون متن های شخصی هست، بنابراین اگر فرصت ندارید ردش کنید یا از ایمیلتون نخونده پاک کنید چون در پست های بعدی با مطالب جالب و مفیدی خواهم آمد

با اینکه در عنوان این پست کلمه ی “کار” وجود دارد اما به هیچ وجه نمی خواهم یک متن جدی و مدیریتی در مورد کسب و کار بنویسم اصلاً ، کار تنها به عنوان بهانه ای برای در ارتباط بودن با خلق خدا چیزهایی را به من درباره ی روابط و اخلاق یاد داد که شاید قبلاً آن ها را شنیده بودم اما چون در قالب یک مطلب در کتاب دینی یا یک نصیحت شنیده بودم به راحتی در کَتَم نرفته بود. تا که دیدم با نگاه دیگری چه قدر رعایت آن ها اثرات درستی دارند.
********
اوّلین موردی که در سال های اول کارم که تدریس بود یاد گرفتم این بود که  نگاهم از سمت ” درکم کن” یا “مراقب باشم” به “درک کنمشان” و “مراقبشان باشم” آن هم به طور ناخودآگاه پیش رفت. ماه ها و سال های اول که تدریس را شروع کردم، اوایل فضای ذهن من  تنها با خود مطالب مربوط به کامپیوتر، روباتیک و شور و شوق انتقال آن ها و تشویق و جلو بردن بچه ها همراه بود، اما به طور طبیعی به عنوان یک جوان ۲۰ ساله ترسی از قضاوت شدن در جمع داشتم مثلاً اینکه همه چیز را کنترل کنم، یا مبادا کاری کنم که موفق نشوم و محبوب نباشم و نتوانم کلاس را اداره کنم یا  به تمسخر کشیده شود، این دیدِ “مبادا” دید محافظتی است و ناخودآگاه با هر حرکتی ذهن را به سمت دفاعی می برد مثال خیلی ساده اش اینکه معلم ریاضی مان می گفت : «من اول سال خیلی مراقب بود برای اینکه همه اش فکر می کردم شما نقشه ای برای من کشیده اید.» خوشبختی من این بود که تدریس را با بچه های ۱۰-۱۳ ساله شروع کردم تقریباً بعد از گذشت دو ماه ذهنم به حالت درست مراقبتی رفت، علاقه ی بچه ها اینکه مدام دور و برت می چرخند اینکه باید هوای آن ها که خجالتی هستند را هم داشته باشی. هیج چیزی فرق نکرد تنها ذهن من توانست درست ببیند. و بعد از گذشت چند سال دیگر بچه ها کاملاً متعحب میشدند، دیگر تمام اخم ها خمیازه ها، سر تکان دادن های راستکی و الکی و… به طور ناخودآگاه برای من رمز گشایی می شد، می فهمیدم کی باید تشویق کنم، کی باید دوباره بگویم، کی متوجه نشده اند اما الکی تایید کرده اند، … و از آن جایی که خودم دوره ی نوجوانی خیلی سرکش بودم به نظرم نباید با نوجوانان کل کل کرد و تذکرها را باید محترمانه داد، مثلا شاگردی داشتم که سر کلاس عطرش را در می آورد عطر می زد، موهایش را کوتاه کوتاه و آرایش خاصی می کرد، اما من کاملاً حسش را برای جلب توجه و آزمایش من حس می کردم چه قدر بد اگر معلم های دیگر مستقیم و با اخم به او تذکر داده بودند اما من سوالی نمی پرسیدم تا احساس آرامش کند یا در مورد اسپری که کاری مناسب کلاس نبود، با به شوخی کشاندن وانمود می کردم که صدا را شنیده ام و شبیه چه است از کجا می تواند باشد انگار که متوجه نشده ام چه کسی آن را زده است. یا مثلا شاگردی یک بار بدون اینکه قصد بدی داشته باشد با آدامسی بادکرده پیش من آمد، آن لحظه کلاس صمیمی شده بود و او قصد بدی نداشت از طرفی من نباید از این کار چشم پوشی می کردم، بدون اینکه بگویم مطمئنم کار او اشتباه است با او با همدیگر  حدود یک هفته مکاتبات ایمیلی داشتیم  ( با نظارت مخفیانه مدیرگروه) و از او خواستم که با من بیشتر در مورد کارش صحبت کند، چون من قدیمی هستم و خیلی متوجه نیستم که در نسل جدید این کار عادی است یا نه، او عذرخواهی کرد و قول داد دیگر انجام ندهد بدون اینکه در کلاس تذکر سرسری و زودگذری ببیند و از طرفی دانش آموزان هم با جمله ی من یعنی”بعداً راجع بهش صحبت می کنیم ” متوجه شدند که این کار کار عادی ای نیست.
یک ماجرای دیگر و بامزه یادم می آید، یادم می آید سر یکی از کلاس های پژوهش بود، دقیقاً یادم نیست چه طور بود دو نفر زیاد من را زیاد صدا می زدند یا حرفی را تکرار می کردند اصلاً یادم نمی آید فقط یادم می آید برایم کاملا عادی و جزو کارهای بچه ها و نشانه ی توجهشان بود  خصوصا که تعداد کم بچه ها در کلاس پژوهش باعث می شد راحت تر با هم رفیق باشیم، اما یادم می آید انتها کلاس به من گفتن: ” خانم شما  چرا هیچ ناراحت نشدید؟ ما این کار را در چند کلاس کردیم و بعضی ها عصبانی شدند” این کارشان، یعنی اینکه به عمد سعی می کردند با انجام آزمایشی معلم های مختلف را امتحان و آزمایش کنند برایم خیلی جالب بود. عالم دانش آموزی و شاگردی خیلی خاص است من هم خیلی جملات و حرکات معلمانم را بیشتر یادم مانده است.
یا مثلاً در مورد تحویل ندادن تکالیف، بچه ها می دانستند که من اصلاً موافق کپی کردن نیستم، همکارم می گفت که شنیده بچه ها به هم گفته اند ” من که خیلی تیز هستم ” ، اما از طرفی به نظرم وقتی معلم ها فشار می آورند بچه ها چاره ای جز کپی کردن ندارند، یادم می آید به بچه ها می گفتم شما اگر تکلیف نیاورده اید، این خیلی خوب است که تحویل ندهید اما از طرفی اینکه تحویل ندهید هم قابل قبول نیست، چون مثل این می ماند که شما در آینده سفارشی را قبول کنید اما موقع تحویل، سر قرار حاضر نشوید، موبایلتان را خاموش کنید و … تنها شرطی که باعث می شود تاخیرتان را بپذیرم این است که یک کاغذ بنویسید، و توضیح دهید که تاخیر دارید و شاید باورتان نشود هنوز کاغذهایی را دارد
” با سلام
بنده نام و نام خانوادگی به دلیل داشتن مشق های زیاد، نتوانستم تمرین … را امروز تحویل دهم حتماً آن را جلسه ی بعد تحویل می دهم
امضا
نام “
یا یادم می آید دانش آموزی بود که مدام سر کلاس یکی از معلم ها گریه می کرد و معلم می گفت من خودم هم گیج شده ام تا به سراغ او می روم شروع به گریه می کند از استرس یا هرچی.
سال بعد او شاگرد من بود، با تشویق، دوستی، شوخی و حال و احوال شروع کردم، و خدا رو شکر، در کلاس اظهار نظر می کرد، می خندید حالش خوب بود و زنگ تفریح با بقیه ی بچه ها به سراغم می آمد
یک بار اوایل سال بود که تمرین بچه ها انجام کاری خلاقانه با اسکرچ در خانه و گرفتن اسکرین شات از آن بود، تمرین ها را که می دیدم دیدم دو اسکرین کاملاً شبیه هم هستند، هر دو درسخوان و البته با هم دوست نبودند، چیزی نگفتم تنها اسکرین ها را روی تخته که نشان می دادم نوبت این دو تا اسکرین شبیه که شد اظهار شگفتی کردم که چه قدر شبیهند و چه قدر ساعت آن لحظه هم عین هم است، همه کلاس تعجب کردند و من گفتم چیزی نیست گاهی پیش می آید که دو کار شبیه هم باشند حتی ساعت آن. یکی دادش در آمد که این کار من است، دیگری هم همین طور که این کار کارِ خودم است. من هم گفتم قبول دارم اعتراضی نیست، به ادامه ی کار برویم اما خودشان حاضر نبودند بگذرند،  زنگ بعد سه نفر آمدند، یکی از آن دو نفر و دیگری با دوستش، نفر اول، عصبانی متعجب و سرخ بود، نفر دوم هم می گفت من خودم انجام دادم و دوستش می گفتم بله خانم خودش انجام داده، من هم می گفتم من که چیزی نگفته ام قبول است، پیش می آید، کم کم که زمان گذشت نفر سوم گفت ” ببخشید، نفر اول فلشش رو داده بود به دوست من که توی یک کلاس دیگه بود، من هم دیدم دوستم تمرین داره تمرین رو از فلش اون به این دادم نمی دونستم که این فلش مال نفر اول هست که تو کلاس خودمونه ” و نفر دوم و سوم زدند زیر گریه. و نفر اول هم ناراحت که مورد یک همچین کاری قرار گرفته.
لازم نبود من کاری بکنم چون خودشون همه کار های لازم برای پیشمان شدن و عذرخواهی رو کرده بودند، تنها کاری که لازم بود من انجام بدم و انجام دادم این بود که نگذارم این ها با کدورت از هم دیگه بروند گفتم نفر دوم و سوم از نفر اول عذرخواهی کنند و خود افراد هم حتماً ازاین به بعد اسم روی کار ها بگذارند کار را حتی به کلاس دیگری ندهند ، و شهامت گفتن ” انجام نداده ام” را داشته باشند
یا یادم می آید یک بار بچه ها در یکی از سال ها  در یک جلسه برنامه های اسمال بیسیک را کپی کرده بودند، تعداد خیلی بالا بود. چیزی نگفتم دانه دانه که برای دیدن تمرین ها سر کامپیوتر ها می رفتم سوالی از آن چه نوشته اند می پرسیدم، کسانی که نمی دانستند، را به عنوان کمک برایشان پاسخی غلط برای آن پاسخ می گفتم و آن ها تایید می کردند، و دوباره می پرسیدم و پاسخ غلط را می گفتند و من هم تشویق می کردم و آفرین می گفتم
وقتی تمرین همه را دیدم، رفتم پشت میز نشستم و پاسخ های درست  را اعلام کردم بدون اینکه اسمی از کسی ببرم، هر کس که پاسخ اشتباه داده بود می فهمید که من متوجه شدم انجام نداده، در نهایت گفتم کپی نکنید در کلاس من کپی نکنید، شاید  من متوجه بشوم، اما اگر معلمی متوجه نشود به اشتباه فکر می کند همه آن درس را متوجه شده اند و شروع به دادن درس جدید می کند و مدام درست هایی که یاد نگرفته اید روی هم جمع می شود، هیچ وقت کپی نکنید، ضرر می کنید با شهامت بگوید یاد نگرفته ام یا نرسیده ام تا معلم بیشتر توقف کند
این ها همه مثال هایی بود از تغییر دید دفاعی،کنترلی به مراقبتی
******************
مورد دوم که دیدم مساله ی غیبت بود، من هیچ دیدی نداشتم که غیبت چرا بد است فقط می دانستم گفته شده که گناه است، مانند خوردن گوشت برادر است و مانند این ها بنابراین در ذهنم این بود که برای آن دنیا نباید غیبت کرد و دنبال هیچ دلیل دیگری نبودم.
تا اینکه در جایی مدیر عوض شد و بحث اخراج و اضافه شدن نیروها داغ شد، و همچنین مدتی نیز در دو جا بودم که رقیب بودند.
مورد دوم را به خوبی مدیریت کردم، و به جای اول نگفتم و به جای دوم هم گفتم شما نمی دانید که من در کجا کار می کنم. ایشان هم خیلی خوب پذیرفتند و همین مساله اصلاً به آن ها آرامش می داد، اما همکار دیگری داشتم که گاهی برایم تعریف می کرد این مساله ی دو یا سه جا کارکردن خیلی اذیتش می کند، گاهی فردی از یکی از شعب به او می گوید” برو ببین فلان جا چه می کند برای من بگو”  و بالعکس و یا گاهی که کاری را نمی خواهد انجام بدهد یا حتی انجام داده و زحمت هم کشیده گاهی با این جملات مواجه می شود که ” تو برای آن جا فلان کار را کردی ولی برای ما … یا چرا در آن جا این طور است سریع این جا هم همان طور کن”
اما مورد اول که مهم تراست یعنی غیبت، من هیچ دیدی نداشتم که غیبت چه قدر وحشتناک است، حتی اگر آدم کم حرفی هم باشید و اهل بیان مطالب نباشید نباید اجازه بدهید کسی پیش شما غیبت کسی را بکند این کاملاً جدی است.
در آن بحبوحه که برخی احساس عدم امنیت کرده بودند، و یا همکار قدیمی شان را از دست داده بودند و همکار جدیدی پیدا کرده بودند، همه و همه شروع به غیبت می کردند، بدگویی، منفی نگری، جناحی نگری،
این حرف ها دو بخش شما را قلقلک می دهد  تا بیشتر و بیشتر در این باتلاق فرو بروید اولی کنجکاوی در اتفاقاتی که افتاد و تمایل به شنیدن خبرهای لحظه ای خصوصا که در این شرایط بدون ثبات تصمیمات لحظه به لحظه تغییر و ۱۸۰ درجه و بعد ۳۶۰ درجه ( به حالت اول) بر می گردد و خصوصا که حرف ها هم خودشان در این تصمیم ها تاثیر دارند
و مورد دوم که کار قلقلک را انجام میدهد احساس عدم امنیت است که درباره ی شما چه کسی احیانا چه چیزی گفته نکند خبری باشد و شما بی اطلاع باشید
زمان گذشت و در آن تابستان که قبض موبایل من تنها دو هزار تومان بود قبضی سی هزار تومانی برایم آمد، جدای بحث مالی، می دیدم که مدام حالم بد و بد می شود، پیش افراد کم حرف و تو دار  (که البته زیاد هم نبودند) حالم خوب بود اما در کل حالم بد بود، گوش دادن به حرف های منفی، به احساسات ترس آمیز و منفی بافی شما را هم در گیر می کند، چرا که خیلی منطقی به نظر می رسند، از طرفی اینکه افرادی پشت سر هم چیزی بگویند و بعد با هم خوبند، باعث می شد ذهن من گاهی برخی حرکات یا بی محلی ها را به یک معنا تفسیر کند، که نکند پشت سر من هم چیزی گفته شده باشد، نکند چون از طرف فلان جا با من مشکلی ندارند پس از طرف فلان بخش من را …
البته همه ی این ها خیر بود و من متوجه شدم باید تمامش کنم، جرات می خواست اما بدون به هم زدن روابطم جایم را عوض کردم و بعد از آن تا جایی که شد سعی کردم اجازه ندهم گرفتار بشوم، یا حتی برایم عادی بشود.
غیبت کردن وحشتناک است نه برای آن دنیا، بلکه به طور مستقیم برای این دنیا، برای احساس آرامش خودمان، برای امنیت خودمان و برای سلامتی و امید و روحیه خودمان
*************
مورد سوم هوش هیجانی
در ادیان مختلف مثل ادیان ابراهیمی، یا حتی سایر ادیان و حتی آیین ها  چیزهایی از جنس پرهیزگاری داریم، بعضی از آن ها شاید خیلی دشوار باشد مثلا در برخی آیین های شرق دور و برخی هم …
به طور کلی تا جایی که می دانم  در اسلام احکام دو دسته هستند احکام اعتقادی که در آن ها سوال پرسیدن وظیفه است و باید تفکر کرد و احکام عبادی که بر حسب وظیفه باید انجام داد و نه لزوماً فایده و دلیل، مثلا در اسلام نماز حکم عبادی است باید نماز خواند حالا اگر برخی تحقیق کرده اند و راجع به تاثیرات آن روی گوارش یا گردش خون و … مطالبی کشف کرده اند، این ها در اسلام دلیل انجام حکم عبادی نیست. در مورد مثلاً مسیحیت نمی دانم اما این ها را گفتم که بگویم بحث من در اینجا احکام عبادی است، کارهایی که سخت است، آدم زورش می آید انجام بدهد و معمولاً زمان یا آداب خاصی دارد مثلا روزه برای فردی که سلامتی لازم را دارد.
این که ترجیح بدهید کاری را برای آسایش انجام ندهید اما برای رضایت دورتر یا برای اعتقاد انجام بدهید چه فایده ای دارد؟ اینجا بود که با مفهوم هوش هیجانی در روانشناسی آشنا شدم، اینکه هوش هیجانی به قدرت شما در نه یا بله گفتن به خواسته های فوری برای ارجخیت دادن به نتایج طولانی مدت به نتایج فوری است، اینکه بر خلاف هوش ریاضی هوش هیجانی ثابت نیست و در طول زندگی می تواند کم و زیاد شود و اینکه بر خلاف هوش ریاضی نقش مهمتری در موفقیت در زندگی و کسب و کار دارد.
قطعاً این دلیلی برای انجام احکام نیست اما دیدن این ارتباط برایم خیلی جالب بود
**************
مورد سوم مردم داری و اخلاق خوب
آخ آخ این مورد خیلی داستان و توضیح داره، اگر پست های قبلی من را خوانده باشید یا جزو دوستانم باشید می دانید که من یک مدت به شدت اهل پاسخ دادن به همه چیز و همه کس بودم و این را کاملا اخلاقی میدانستم، خصوصا که قدیم تر مخاطبان من غالبا شاگردان و دوستان بودند و الگوی من هم همیشه حس خوبی بود که استادانم با پاسخگویی شان   به من داده بودند و یا شنیدن اخلاق خوب استاد پرویز شهریاری بود که پاسخ نامه ی یک نوجوان  (که حالا میانسال است) به دفتر مجله را با حوصله نوشته و برایش پست کرده بود.
تا اینکه شبکه های اجتماعی آمد و من نتوانستم به خوبی آن ها را مدیریت کنم، برای یادگرفتن یا خستگی در رفتن سراغشان می رفتم اما با سوال هایی مواجه می شدم که جایشان در نوشته نبود یا حتی متن کامل نبود، و یا حتی چند موردی با برخورد بدی مواجه شدم نوعی خشونت ملایم  و یا گاهی دلخوری از توقع داشتن و ملزم دانشتن شما به پاسخ دادن در کمتر از یک روز یا فوری ( که البته ایرادی به این افراد نیست، این اثر جانبی ذات شتابی این پیام رسان هاست و احساس FOMO که برای برخی ایجاد می کند) ،  کم کم فاصله گرفتم، پیام رسان هایم را بستم اما همچنان احساس اضطراب آن وجود داشت، این احساس اضطراب کم شد
دو قانون برای خودم وضع کردم تا بتوانم بهتر باشم
قانون اول: از شبکه های عمومی مثل بخش نظرات اینستاگرام، وبلاگ یا وب سایت های قابل دیدن برای همه برای پاسخگویی استفاده کنم،  تا هم مدیریت کنم و پاسخ تکراری ندهم و هم اینکه تلاشی که برای پاسخ به یک سوال داده ام در واقع به طور عمومی و در آینده برای بقیه قابل دسترس باشد و کلمات آن به نوعی کمک به ایجاد برندینگ شخصی ام، جذب مشتری یا سفارش دهند بکند
و حتی با زیاد شدن سوالات از ویدئوهای عمومی یا پست های یکجای پاسخگویی به جای تک به تک جواب دادن استفاده کنم
قانون دوم این بود که اگر پیام را در روز تعطیل و یا در ساعت غیر کاری می بینم، پاسخ گویی را به ساعت مناسب موکول کنم، چرا که اکثر مردم این روز ها آنلاین هستند و اگر من مثلا شب به کسی پاسخی بدهم، مثل این است که درخانه یا مغازه ام را دیر وقت باز کرده ام تا کسی وارد شود
تجربه ی سوم اینکه ساعات مشخصی را برای پاسخگویی بگذار و هیچ گاه برای کنجکاوی پیامی را باز نکن
این مورد را قبول نداشتم و بارها با دوستانم صحبت کردم که شما باید به من فرصت بدهید تا فکر کنم اما دو اتفاق افتاد که باعث شد نظرم عوض شود :
این دو اتفاق به این صورت بود که یک بار فردی پیامی برای من  در اینستاگرام گذاشت و دیر هنگام بود من صبر کردم تا شنبه پاسخ بدهم اما دیدم پیام پاک شده و من بلاک شده ام
و مورد دوم که شدید تر بود در لینکدین فردی تشکر کرد، پاسخ دادم و وقتی چند ساعت بعد دیدم پرسیده که کار گرافیک می کنم، به فکر آماده کردن لینک کار ها و جدا کردن کارهایی که انجام می دهم از آنچه اصلاً انجام نمی دهم بودم که دیدم در این مدت با چنین پیامی مواجه شده ام و بلاک شده ام
“سین میکنین و پاسخ نمیدین؟!! نترسین من نمیخوام شما دوست دخترم بشی چون سینگل نیستم و دوست دختر دارم. بنده فقط سوال پرسیدم. همه چیزو با هم قاطی نکنین لطفا”
این دو اتفاق بعد از صحبت های قبلی ام باعث شد متوجه شوم دیگر شتاب دنیای دیجیتال و همین طور بد دهنی یا خشونت آن  اثر خودش را در کم کردن صبر و خوش بینی افراد گذاشته و من حتماً حتماً باید به محض دیدن پیام بگویم ” در اولین فرصت پاسخ می دهم” یا اصلاً پیام را باز نکنم.
اما این همه پر گویی برای چه بود، بعد از این ماجراها و اضطراب کم و بیشی که گرفتن پیام برای من داشت، اتفاق خوبی افتاد با چند هنرمند به اسم لورن کارنی و یا اسکندی آشنا شدم، لورن پرینت کارهایش را می فروشد و می گفت که در هفته زمان زیادی را حتی یک روز کامل صرف پاسخگویی می کند، دیده بودم که همیشه پاسخهای جالبی به پیام ها میدهد، لورن می گفت کار من با مردم هست که وجود دارد اگر مردمی نباشد کسی کار من را نمی خرد و من کارم ادامه پیدا نمی کند
رفتار و منطق لورن و همچنین هدفمندی او برایم الگو شد و این بار از دیدن پیام ها یا نظرات نه احساس اضطراب بلکه احساس مثبت پبدا می کردم و به دید یک فرصت برای جذب نگاه کردم، نداشتن اضطراب یا نگرانی خودش بهترین راهکار برای پاسخ درست بود و جواب داد. ممنون لورن
بی خود نیست که گفته اند:
*******
مورد چهارم: حتماً شنیده اید که ما در ایران وقتی کسی از فرد دیگری تعریف می کند، او می گوید ” خیلی ممنون لطف دارید ” یا ” نظر لطف شماست”
این بار اتفاق جالبی افتاد یکی از آشنایان عزیز به من گفت ” متشکر که حسن ظن دارید”
من تا به حال این عبارت یعنی “حسن ظن” را نشنیده بودم و برایم سوال پیش آمد مگر ظن کلاً بد نیست آیا چیزی به اسم “حسن ظن” هم دارید
تا اینکه جستجو کردم، شما هم در مورد “حسن ظن ” جستجو کنید
مفهوم جالبی است و به نظرم یک گنج است که برای حفظ آن باید کوشید، مثلا همه چیز را از ابتدا نوشت، مکتوب کرد،غیبت نکرد و … تا بتوان حسن ظن را حفظ کرد و زندگی شخصی و اجتماعی خوبی داشت
**********
مورد پنجم Trust in God
وقتی کار تمام وقت استخدامی با بیمه، کارانه ، ساعت اضافه کاری، حق مسکن، عیدی و … دارید اگر چه که مواردی  دارد مثل لزوم حرف گوش دادن به رئیس، سیاست سازمان و انجام پروژهایی که ممکن است دوست نداشته باشید و یا حتی تکراری باشد، ممکن است روابط بین افراد دارای مشکل باشد، لزوم ورود و خروج سر ساعت . … اما به ازای آن مزیت های هم دارد و آن راحت بودن خیال از قطعی بودن حقوق است، کمتر پیش می آید کسی از نبود کار دچار نگرانی شود یا اگر استخدامش رسمی باشد از تعطیلی خوشحال نشود اما در مورد کار مستقل همه چیز وارون است
و تا وقتی که جریان سفارش و در آمد به شکل ثابت و جاری در بیاید باید حسابی کار کرد.
از طرفی بحث هایی هم هست مثل spec یعنی انجام کار بدون دریافت پیش پرداخت و پایمال شدن دستمزد یا سر و کله زدن با افرادی که به ساعات کاری و روزهای تعطیل فرد مستقل ارزش نمی دهند و یا موارد مانند این.
همه ی این موارد باعث می شود که فرد مستقل به فکر تعیین چهارچوب و قوانینی برای قطعی کردن سفارش و پیش پرداخت برود.
اما از طرفی به نظر من این نباید باعث ضربه زدن به روحیه ی تولید شود، یعنی چیزی که کم کم متوجه شدم این بود که این حرف که من تنها کار می کنم اگر پول باشد اشتباه است.
من به عنوان فردی خلاق و اهل آفرینش باید مدام خلق کنم، در مورد موارد سفارشی باید قوانین و چهارچوب را رعایت کنم اما در مورد موارد جانبی باید ازقانون سه مرحله ی هنرمند بودن تبعیت کنم:
۱- نهایت سعیت را بکن و کار خلق کن
۲- بهترین ها را به همه نشان بده
۳- مراحل قبل را تکرار کن.
جالب اینکه ویدئوی جالبی از بروک لارک، عکاس غذا دیدم، اون تعریف می کردم که مدتی عکس هایش را در وب سایت های رایگان مثل UPsplash آپلود کرد و این باعث شد سیل کامنت ها و حتی گاهی پیام های تند دریافت کند که تو با این کارت و رایگان ارائه کردن عکس هات، کار ما رو بی ارزش کردی و تو واقعاً حالیت نیست و …
اما بروک می گفت درست بعد این ها یک سفارش دهنده که کارهای من رو در آن وبسایت دیده بود آمد و سفارش کار داد، او می گفت
Trust in God
 یا به قول فارسی اش به خدا توکل کن  و مدام کار کن
************
مورد ششم : نگرانی بی فایده است، باید تکلیف مشخص باشد آیا در حال دور اندیشی و آینده نگری هستید و یا در حال نگرانی که در مسیحیت mental sin هست. اولی عالی و دومی باید فورا متوقف شود
*********
مورد هفتم:
به خودم بگویم هنرمند و این کار مسخره را که حتی فروتنی هم نیست کنار بگذارم. متاسفانه من تا مدت ها به دلیل اینکه ارزش بالایی برای کلمه ی هنرمند و تعریف آن تنها در لحظه ی خلق و نوآوری قائل بودم به خودم هنرمند نمی گفتم و یا این را یک تعریف تلقّی می کردم
و این به کار من و به هدف گذاری و جسارت من ضربه زد، هیچ ترسی نداشته باشید که خود را هنرمند خطاب کنید این یک خودستایی نیست این عنوان کار است.
****************
مورد هشتم: تعریف های بلندتری برای کسب درآمد بگذار
انسان برای گذر زندگی به پول احتیاج دارد از طرفی این تنها نیاز نیست، و شاید برای همین هست که خیلی ها تا جایی که ممکن است سعی می کنند از راه درسی که خوانده اند، یا مهارت خانوادگی که یاد گرفته اند و … در آمد داشته باشد یعنی آن لذت انجام کار هم خودش نیاز است.
برنامه ای که من برای کسب درآمد می ریختم خیلی درست و حسابی نبود چون تنها به درآمد خودم فکر می کردم و روحیه ام اصلا به سمت ایجاد شرکت و گروه نیست تا اینکه سه مثال من را به فکر انداخت که باید خیلی بزرگتر به قضیه نگاه کنم  یکی شنیدن داستان مردی در یک پادکست بود که ساکن انگلستان است، این مرد کار مستقلش را به عنوان نویسنده ی محتوا شروع کرد و بعد در یک شب سه بچه را به فرزندی قبول کرد. یا مثلا خانم خبرنگاری که دستگیرش کردند دارای دو یا شاید سه فرزند بود که همسرش و پدر و مادرش در یک سال از دنیا رفتند. و یا یکی از افرادی که دورادور می شناختم که صاحب فرزند بود اما جدا شدند. و یا حوادث خوب و بد دیگر
من به حوادث بد فکر نمی کنم
اما کار زیبایی مثل توانایی به فرزندی قبول کردن یکجای سه بچه خودش انگیزه ی خوبی است که بزرگتر فکر کنم، به نظرم باید در مورد مسائل مالی بزرگ فکر کرد تا به متوسط رسید
**********
مورد نهم: پرهیز از شنیدن مشکلات شخصی افراد
گاهی بعد از پاسخ دادن به سوال های مختلف افراد در مورد راهنمایی برای ورود به رشته یا کاری، افراد برای تشکر یا شاید برای اینکه نیاز طبیعی انسان هست که حرف بزند شروع به گفتن مشکلات یا مسائل شخصی خودشان می کردند که به من ارتباطی نداشت چه افراد نزدیک و چه افراد نا آشنا. اوایل سعی در راهنمایی میکردم یا امید و انگیزه دادن، اما بعد کمک دیدم این مورد ممکن است به تمام شدن انرژی و یا روحیه ی خودم تمام شود. برای بحث مفصل در این مورد پست من با عنوان ” خون آشام های انرژی” را بخوانید.  راه حل این کار بسیار ساده بود، پاسخ ها و کمک به اشخاص را نه شخصی بلکه در جاهای عمومی مثل پست وبلاگ یا ویدئو یا کامنت می گذاشتم تا هم قابل جستجو و مشاهده برای دیگران باشد و مجبور به نوشتن پاسخ تکراری نباشم هم به برندینگ کمک کند
مورد دهم: از آن جایی که من همیشه سر در درس و کار و اینها بود در مورد بحث ترانس و … مطالعاتی نداشتم تنها نوشته هایی شنیده بودم و از آن جایی که ۴ دسته ی را به شکل مخفف یک جا به کار می بردند خیلی وارد بحث و جشنواره های با این موضوع نشده بودم
تا اینکه با کمک اینستاگرام متوجه شدم چند مورد از دانش آموزان بعد از فارغ التحصیلی دنبال تغییر جنسیت بوده اند و قسمت خوب ماجرا این بود که بسیار خوشحال شدم فردی که در ایران بود والدین او بسیار کمک او بوده، و از طریق درست یعنی پزشکی قانونی و مشاوره و جلسات … که تشکیل می دهند تا از وجود اختلال مطمئن شوند و .. .اقدام کرده است.و متوجه شدم انجمنی برای این افراد وجود دارد.
این مساله باعث شد به فکر فرو روم آیا در هنگام تدریس شده به حریم شخصی افراد دخالتی کرده باشم یا نه و مثلا اجباری ناخواسته و …به کسی تحمیل کرده باشم؟ خدا رو شکر چون درس من علمی بود اصلا چنین مباحثی پیش نمی آمد اما احتمالا در درس هایی مثل دینی، اجتماعی و …به نظرم رسید در چنین مواردی بهترین حالت صحبت نکردن در کلاس و جلب توجه همه را نکردن است و چه قدر داشتن ارتباط با معاون و والدین و برخورد محترمانه و منطقی مهم است، احتمالا خود معاونان و مشاوران باید در چنین مواردی دستورالعمل ها به و مشاوره هایی به معلمان و … بدهند.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اما در کلیپ اول پست دختر بچه به خاطر نداده هاش هم از خدا تشکر می کنه
مفهوم شکرگزاری برای نداده ها خیلی بیشتر با گذر زمان واضح میشه، مثلاً وقتی ۱۷ ساله هستی، فکر میکنی قبول نشدن توی کنکور خیلی نداشتن بزرگیه و یک سال عقب افتادن خیلیه. وقتی فارغ التحصیلی میشه فکر می کنی هرکس یکی از گزینه های ازدواج، کار، یا ادامه تحصیل تو داخل و یا خارج رو باید تیک بزنه و اگر دوست نداری  موردی رو تیک بزنی و یا تو مورد های دیگه موفق نشدی حتماً در مرحله ی خظرناک بی-تیک-بودن هستی.
اما زمان که می گذره  میبنی زندگی چه قدر چه قدر متفاوت هست و چه قدر مسیر خطی ای که توی فیلم ها نشون می دن و توی قصه ها نوشته اند بچگانه است.
یکی میمره، یکی جایزه بین المللی می گیره و بعد میمیره، یکی تو ایران ازدواج میکنه ۱۰ سال بعد تو ایران طلاق میگیره، یکی ازدواج می کنه ۱۰ سال بعد تو خارج طلاق می گیره، یکی می ره خارج تو رشته ی  مهندسی مورد علاقه اش اما ول میکنه و می ره از اول فشن می خونه، یکی بچه دار میشه سه تا بچه رو که بزرگ می کنه بعد کنکور ارشد میده، یکی با بچه طلاق می گیره، یکی اصلا ازدواج نمی کنه، یکی مهندسی برق می خونه می ره آمریکا دکترا می گیره بعد مهندسی دیگه ای رو می خونه و بعد شروع می کنه از اول پزشکی می خونه، یکی میره سوئد مهندسی کامپیوتر می خونه، بعد از کارپیدا کردن و گذر عمر شروع به آبرنگ می کنه و تو جلسه های رسمی اش تو شرکت تو سوئد وسط جلسه به این فکر می کنه که من اینجا چی کار می کنم؟
من هم خدا بعضی چیزها رو بهم نداد که خیلی شکر گزارم
-اولی اینکه به راحتی کنکور ارشد قبول نشدم، پوستم کنده شد و توی همین وبلاگ می تونین بخونید اما باعث شد بعد ۲۰ جلسه کنکور و ۲۰ تا کیک و آبمیوه خوردن بالاخره تو رشته ای که می خواستم به طرز باورنکردنی قبول بشم. و کنارش مهندسی مکاترونیک هم قبولم کرد که بدونم مشکل درسم نیست و تو اون هم می تونستم، نمی تونید تصور کنید که احساس مستقل بودن و توانا بودن برای کار در هر شرایطی در خانه و .. چه قدر برای حال من بهتره، اون حالت مدام این شرکت و اون شرکت رفتن تا بلکه کسی تو رو استخدام کنه و خودت هم برای خودت نتونی کاری کنی برای من افسرده کننده بود، در واقع راست می گویند: سخت ترین کار دنیا بیکاریه
یعنی خدا شکرت که من توی یک مسیری افتاد که می تونم توی کارم به طور خودجوش یک گوشه ای هم خلاق و اهل تولید باشم و هم اهل فکر و مطالعه، کلا من بدون خلق کردن  آن هم با تنوع، دیوانه میشم، مثلا اگر فقط یک پزشک بودم کم می آوردم
– دومی اینکه من چند باری دکترای ایران دعوت به مصاحبه شدم توی علوم شناختی و پژوهش هنر و یک بار هم محیط زیست رو اصلا  یادم نبود کنکوره ندادم و امسال فلسفه ( هنر) دادم، خیلی شکرگزارم که قبول نشدم چون وقتی یک فرصت هست و هدفش هم اصلاً کسب در آمد نیست حتماً بهتره که یا به درد خودت بخوره یا به درد جامعه مثلاً شاید به درد تعداد کم استادهای راهنما در رشته های هنر.
سوم اینکه من دو جا پذیرش گرفتم، یکی انگلستان برای دکتری آموزش که بورس نگرفتم و با هزینه ی شخصی نمی خواستم برم و دومی تعامل انسان و روبات که استاد دانشگاه نیوزلند گفت پس زمینه ی تو در انیمیشن، روانشناسی و کامپیوتر همانی هست که می خواهیم اما بورس رو نتوانستم بگیرم اما الان که فکر می کنم باید  الان ها دکترای من در حال تمام شدن می بود، من با یک دکترا در مورد روابط انسان و روبات واقعا چه کمکی می تونستم به آدم های ایران بکنم، آزمایشگاه های خوبی توی دانشگاه شریف و دانشگاه امیرکبیر داریم اما من روحیه ام آزاد تر و اجتماعی تر و تمایل به مفید بودن برای عموم داره تا تخصص های محدود
{اضافه شده در چند روز بعد: وااای امروز صبح جمعه وقتی بیدار شدم خبر حمله به دو مسجد در کرایستچرچ و اون کشتار وحشیانه و پخش اون به طور زنده تو شبکه های اجتماعی توسط عامل رو شنیدم وااای چه قدر درد منشی و در کنارش این فکر که من هم اون جا بودم یا افرادی رو میشناحتم و یا تمام صحبت های دوستان و اطرافیان توی ذهنم لود ، این دو سه ساله با کمک دوست کانادایی الاصلم و مطالعه ی زندگی افراد مختلف خوب متوجه شدم که تصور اینکه اون طرف سرزمین شیر و عسله تصوری اشتباه هست برای کسی که هدف یا ایده ای داره عالیه اما این نگاه که فقط بریم کاملا غلطه برای همین توی این چند سال هر گاه صحبتی مثل “اینجا ایرانه” ” ایرانی ها روابط بلند نیستند”  و… از کسی شنیدم سعی کردم  به طور غیر مستقیم بهش بگم که زندگی همه جا سعی می خواد.  از طرف دیگه مشکل مهاجرت کشورهای جنگ شده که معمولا مسلمان هم هستند و مساله ی پول به هر حال نارضایتی هایی رو هم ایجاد می کنه تصور کنید در شهری هستید و مدام می بینید که محیط زیست و ساختمان های زیبا خراب میشه و داره جاش برج ساخته میشه تا جمعیت بیشتری رو توش جا بده
مثلا معلم فیزیکم استاد دانشگاه هست و زمینه ی تحقیقش انقدر خاص بود که دستگاه های اون اصلا اینجا نبود مهاجرت دائمی ایشون واقعا مناسب خودشون بود چون کار و اعتبار اجتماعی رو اون جا هم دارند اما رفتن و اون جا از صفر شروع کردن اشتباهه، مثلا واقعا متاسف شدم وقتی یک از دوستانم گفت ” خواهرم رفته و من می خوام برم علاقه ای به درس خوندن ندارم ولی فقط به این بهانه می خوام برم من اینجا جایی ندارم” در حالی که برنامه ی خاصی هم نداشت  با خودم فکر کردم تمام حرف های منفی آدم ها، تمام جمله های ” اینجا ایرانه” “ایرانی ها …” تاثیر داره توی گرفتن اینطوری امید و هویت از آدم ها }
مورد سوم خدایا شکرت که من الان توی یک شرکت کامپیوتری کار نمی کنم، روحیه ی من به شدت علم دوست و عاشق علوم کامپیوتر، ریاضیات و خلاقیت هست و به قولی NERD هستم اما در مقابل به شدت هم تکنولوژی گریز آن هم تکنولوژی افراطی گریز هستم (اصلا GEEK نیستم صد سال!)
حالا توی این شرایط که دوستان تعریف می کنند با وجود داستان های خوبی مثل حقوق بالای ۳٫۵، در آمد مناسب، یخچال همیشه پر و جشن و …
اما اینکه مجبور نیستم روی یک OCR کار کنم که گوگل قبل تر ساخته (البته قطعاً خطاطی ایرانی جای کار داره) ، یا مجبور نیستم به عنوان اهمیت مسائل امنیتی روی یک نرم افزار Word ملی کار کنم که مایکروسافت خیلی قبل تر ساخته و از طرفی اون نرم افزار ملی که من توش کار می کنم آخرش هم توی اون سازمان استفاده نمیشه و فقط تو رزومه ی تولید قرار میگیره ( البته در مورد هر تولیدی پیش می یاد گاهی گرافیک، فیلم، کتاب، ترجمه یا عکسی تولید می کنی اما منتشر نمیشه) . یا اینکه مجبور نیستم روی سیستم تلفن های خاص اینترنتی کار کنم که خودشون هزینه ان … یا اینکه مجبور نیستم توی یک شرکت تحریم شده کار کنم و ازم بخوان این همه تحصیلاتم  رو فقط در مورد پردازش تصویر رو برای سانسور اتوماتیک فیلم ها به کار بگیرم یا اینکه مجبور نیستم  همه تحصیلاتم رو تنها برای کارهایی که عین هم از روی هم تکراری ساخته میشن اما پشتوانه ندارند و گاهی خبر فیلتر شدنشون بده دلیل جرایمش میاد مثل تاکسی اینترنتی، فروشگاه اینترنتی، کیک اینترنتی، گل فروشی اینترنتی و آگهی اینترنتی
این کار ها خیلی ارزشمنده و من توی درس MIS با ذوق و شوق تمام راجع به این ها تحقیق کردم اما الان که زیاد شده و خیلی ها روش کار می کنند و از مرحله ی تحقیق خارج شده و دیگه به کاربرد رسیده با روحیه ی من سازگار نیست و گرنه خود کارها که خوبه و خودش کمک کردن به کار مردمه فقط با روحیه ی من که دوست دارم توی بخش فاز اوّل کار قبل از به تولید انبوه رسیدن باشم سازگار نیست.
خلاصه که خدایا شکرت برای هرچی دادی و هرچی ندادی و …
راستی حالا که راجع به درآمد صحبت کردیم اگر فکر میکنید که در آمدتون کمه و باید می رفتید تو کار هنر یا تو کار پزشکی یا تو کار مهندسی یا …
باید بگم که  اگر علاقه ندارید دیگه وقتشه کنار بگذارید این مرز بندی ها رو
این فیلم رو ببنیم تا یادبگیریم چه کنیم (شوخی)

نویسنده: حدیث

حدیث ملکی (بیسکولنز): کارگردان هنری و پژوهشگر کوچولویی که از دنیای انیمیشن به دنیای واقعی آمده، قصه ها و دانستنیها را به تصویر می کشد| کارشناس ارشد انیمیشن، کارشناس مهندسی نرم افزار http://bisculens.ir | http://hmaleki.ir

یک دیدگاه برای “تجربه های اخلاقی که در این سال ها از کار یادگرفتم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *