بازارچه دست دوم فروشی در کنار لندن

روزتان به خیر دوستان خوبم بن پم، امروز می خواهم چند عکس را که یکی از آشنایان انگلیسی من که نزدیک لندن زندگی میکند و engineer by trade است برایتان به اشتراک بگذارم.

این عکس ها خیلی جالب هست. اما برویم سراغ بازارچه دست دوم کنار شهر لندن انگلستان

 

این پاره گراف را دو هفته بعد اضافه می کنم: وقتی در جواب عکس ها گفتم که تعداد زیاد افراد خارجی برایم جالب است، این جواب را برایم نوشت که خودش جالب بود:

I am glad that you liked to see the car boot sale (bazar), yes, in the UK there are many foreigners living here. I remember that you said when you thought of England you imagine it like the times of Sherlock Holmes, well Hadis, if you liken it to those novels set in Victorian times between about 1880 and 1914 then England may surprise you. In my town there are more foreigners living here than there are English people, Mass immigration in the last 40 years have changed the way the typical British person looks, In my town there are very many Pakistanis.

================================

اما بعد  از عکس ها یک یادداشت شخصی از فکرهایم: چند وقت پیش داشتم فکر میکردم در ده سال گذشته روی چه چیزهای بیهوده ای اصرار  یا حتی تعصب داشتم که الان حس میکنم تحت تاثیر قرار گرفته بودم و وقتی از هیجان آن فاصله گرفته ام دیدگاهم تغییر کرده.

یکی از آن ها اصرار من روی نوشتن کلمه ی پارسی بود، هیجان ماجرا مربوط می شد به چندین سال قبل وقتی که انواع ایمیل ها سرازیر میشد تا امضا کنید تا گوگل کلمه ی Farsi را بردارد و به جایش Persian بنویسد، چون اصل این کلمه پارسی بوده و عرب ها آن را فارسی کرده اند. من هم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بعد از آن حتی در نوشته های فارسی ام هم می نوشتم پارسی، الان که ده سال گذشته به خودم می گویم” پدر صلواتی، آخه تو خودت می گی فارسی، حروف زبان نوشتار تو پر از حروف عربی هستند این همه من منم و من جدا از آنم ها برای چه؟ خیلی میخواهی پارسی باشید؟ پینگلیش ننویسید، وسط صحبت کردن ها ۱۰ تا کلمه ی انگلیسی برای پز و افاده به کار نبرید”

مورد دوم خطاب کردن خودم به Persian به جای Iranian بود، اوّل فکر میکردم که این کلمه ی درست است، بعد گذشت و یک استنداپ کمدی بامزه از ماز جبرانی دیدم “Mazz Jobrani” که خودش ایرانی است و در استنداپ لهجه و خیلی موارد ایرانی ها را به شوخی گرفته بود، یکی از آن ها این بود که ایرانی ها می گویند من ایرانی نیستم من پرشین هستم، مثل پرشین کت. این مورد خیلی من را به فکر فرو برد بعدا با یک فرد متولد کانادا که میگفت “پرشین” صحبت کردم متوجه شدم که در نظر آن ها کلمه ی ایرانی کمی با توجه به رسانه ها احساس منفی دارد اما کلمه ی پرشین نه، با خودم گفتم عجب کاری می کردم به جای اینکه به عنوان یک ایرانی، کلمه ی ایرانی را به کار ببرم و به کلمه هویت مثبت بدهم من هم به جمع فرار از کلمه ی ایرانی پیوسته بودم

مورد سوم خلیج فارس و ساز ایرانی و … است، به نظر من هویت هر چیز به کاربردش است نه به تاریخ اش، مثلا به نظر من خلیج فارس، خلیج فارس است چون  این کلمه را استفاده می کنیم، اسم کالاهایمان است، اسم جشنواره ها است، نه اینکه چون در فلان نقشه ی تاریخی بوده در واقع به نظر من تنها راه تا ابد خلیج فارس بودن، این است که خودمان مدام و مدام بیشتر از این نامدهی استفاده کنیم یا مثلا ثبت سازها به نام کشورهای مختلف خیلی سر و صدا می کند، یا ثبت شاعران به نام کشورهای دیگر. نمی دانم این ثبت ها واقعا چه قدر برای مردم دنیا مهم است اما در واقعیت یک ساز یا یک هنر مال یک کشور است تا وقتی که مردم آن کشور آن را بیشتر استفاده کنند، وگرنه استناد به مرزهای جغرافیایی یا سندهای تاریخی مال کارهای پژوهشی است و نه دید مردم دنیا. مثلا فرض کنید یک ساز قدیمی در نقاشی ها دوره ی ساسانی بوده و ایرانی بوده مثل چنگ خوب تا وقتی که دیگر در ایران نواخته نمیشد در تصور عموم چنگ یک ساز غربی بود مگر تا چند سال پیش که یک عده شروع به ساخت چنگی از روی آن تصاویر کردند و چنگ ایرانی را احیا کردند، در واقع حرفم این است که کاربرد و استفاده به موارد هویت فعلی می دهد و تاریخچه هویت تاریخی.مثلاً در مورد انیمیشن کار امروز مهم است تا تصور فعلی انیمیشن را بسازد وگرنه نقاشی روی سفال تنها تصور تاریخی را میسازد.  چه بسا خیلی وقت ها جملاتی مثل ایرانیان باستان، … یا ایرانیان باهوشند، … باعث شده که خیلی از ما کار نکنیم یا برعکس جلوی کارکردن دیگران را بگیرم

مورد بعدی که قبلا هم گفته ام مورد بی احترامی کردم به همدیگر است، هرچه قدر که موافق اعتراض کردن و ساکت نبودن در مقابل مسئولین هستم مخالف بی احترامی کردن به یک دیگر هم هستم اما گاهی اوضاع برعکس است: مثلاً بسیار پیش می آید که در یک مدرسه، انتشارات یا شرکت با اینکه در قرارداد ذکر می شود باید یک نسخه به دست فرد برسد اما نسخه ای تحویل داده نمیشد یا سر مسائل مربوط به بیمه و … هربار که این را به اطرافیان گفتم با کلام موافقت کردند اما در مورد پیشنهاد عملی بعدی همه گفتند که نه نمیشه، زشته، یا به همین باید راضی باشیم، یا این طوریه دیگه … (این مربوط میشه به بحث مخالفت کردن با مسئولین کارنابلد) اما در مقابل همین افراد موقعی که این اتقاقات برایشان رخ می دهد گوش مفت پیدا کرده و مدام از جامعه بد می گویند، خیلی برایم جالب است که گاهی شده افرادی که حتی آشنا هم نبوده اند جملات را اینطور شروع می کنند ” ایرانی ها که ارتباط بلد نیستند” “ایرانی ها که دزدند” “ایرانی ها که کتاب نمی خوانند ما خارج بودیم همه کتاب می خواندند” …. با اینکه از سطح دقت این جملات در به کاربردن قید عمومی به جای قید “برخی” یا از به کاربردن ” خارج” به جای نام کشور مشخص است که این ها جملاتی سطح پایین و سخنرانی مبتذل هستند اما واقعا عصبانیت دلیل میشود که به همه ی افراد که شامل مخاطب فرد هم میشود توهین کرد؟ یک دیگر از تغییر نگرش های من این بود که ۱۰ سال قبل این حرف ها را باور می کردم اما بعد از آن گوشی در و گوشی دروازه.

 

نویسنده: حدیث

حدیث ملکی (بیسکولنز): کارگردان هنری و پژوهشگر کوچولویی که از دنیای انیمیشن به دنیای واقعی آمده، قصه ها و دانستنیها را به تصویر می کشد| کارشناس ارشد انیمیشن، کارشناس مهندسی نرم افزار http://bisculens.ir | http://hmaleki.ir

یک دیدگاه برای “بازارچه دست دوم فروشی در کنار لندن”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *